X
تبلیغات
زولا

دیشب تا ساعت سه و سی مسجد امام حسین بودم و با بقیه بچه ها که تعداد کمی هم نبودند مشغول کار بنایی شدیم و تا حد زیادی کار رو پیش بردیم.

بعد از کار در حالی که خیلی خسته بودم و خوابم می اومد ،اومدم  خونه و دست و پام رو شستم و همراه بقیه سفره رو چیدیم و سحری خوردیم.

بعد از سحری و نماز شلالش کردم واسه خواب.

ولی گلاب به روتون مگه این دستشویی لا مسب میذاره که ادم یه خواب درست و حسابی بره.

ساعت یازده بود که بلند شدم و رفتم طرف کارگاهم .

ساکت بود .

چند روزی بود که هیچ ابزاری به کار گرفته نشده بود

دلم واسه همشون تنگ شده بود .

رفتم طرف کمد ابزارها ، به محض باز کردن در کمدسر و صدای زیادی بلند شد.

با سرعت در رو بستم و گفتم:اگه قراره حرف بزنید یکی یکی و اگه قراره کسی حرف بزنه اره فارسی بر(اره ای که چوب رو به زاویه ای برش می ده و در ساخت قاب از اون استفاده میشه)باید حرف بزنه که از همتون بزرگتره.

تا این حرف رو زدم اره قطع کن (اره ای بزرگ و سنگین برای قطع کردن تیکه های بزرگ MDFکه توی کارگاه نصبه و از همه ی ابزارهای کارگاه بزرگتره.

گفت:دست شما درد نکنه آقا حمید پس ما اینجا کشکیم دیگه؟

بهش نگاه کردم و گفتم:قطع کن عزیز .منظور من به ابزارهای بزرگ درون کمده وگرنه شما بزرگ و سرور مائید.

اره قطع کن کمی خوشحال شد و گفت:باشه اشکال نداره .حالا اون در کمد رو باز کن تا ببینیم فارسی بر چه چیزی واسه گفتن داره.

در کمد رو باز کردم و به ابزارهاسیری نگاه کردم و گفتم:بفرما فارسی بر.

فارسی بر گفت:حمید خان ما از شما گله داریم و نارحتیم.

تعجب کردم و گفتم:مگه من با شما چی کار کردم؟

فارسی بر گفت:خب دیگه مشکل همین جاست که تو با ما توی این چند روز هیچ کاری نکردی و مارو توی کمد حبس کردی.

بقیه ابزارها هم شروع کردن به گلایه کردن که اظهار نظرشون جالب بود .

مثلا:

دریل شارژی گفت:حمید دلم میخواد یه پیچ هفت سانتی رو یه نفس ببندم.

میخ کوب هم گفت:دوست دارم توی یک ثانیه صدتا میخ شلیک کنم.

بقیشون هم همین حرفا رو می زدند.

بعد از تمام شدن حرفاشون گفتم:اجازه میدین منم توضیح بدم؟

گفتند :بفرما.

گفتم:ابزارهای خوب من،مگه شما اطلاع ندارید ماه رمضون شروع شده و من نمی تونم توی این گرما کار کنم؟

منگنه کوب گفت:ما به این حرفا کاری نداریم.ما فقط دوست داریم کار کنیم.

بقیه هم با سرو صدا حرف اون رو تائید میکردند.

گفتم:باشه.باشه . شما درست میگید. خودمن هم از این وضع کاری خسته شدم .حالا یه خبر خوش .

همه گفتند:چیه؟

گفتم:یه کمد دیواری بزرگ و یه دکور آرایشگاه رو گرفتم که باید توی همین ماه تمومش کنیم.

ولی مجبوریم به جای روز و توی گرما ،شب و توی هوای یکم بهتر از روز کار کنیم.

همه ی ابزارها شروع کردن به دست و سوت (فیکه)زدن.

بعد از تموم شدن خوشحالیشون گفتم:ببخشید شما سبزک رو ندیدید؟

هنوز حرفم تموم نشده بود که سر و صدای همه بلند شد و یه چیزی با سرعت به طرف من پرت شد.من که فهمیدم ای سبزک فضول و بازیگوش باز اذیت ابزارها کرده تند و سریع در کمد رو بستم و همراه سبزک از محیط کارگاه دور شدیم.

+نوشته شده در جمعه 28 تیر‌ماه سال 1392ساعت07:16 ب.ظتوسط hamid | نظرات (14)