X
تبلیغات
رایتل

سلام دوستان.من این داستانو که ادامه داستان قبله با همکاری خواهر خوبمون خانم آرام خلیفه نوشته ام و دوست دارم داستانو تا آخرش بخونیدچونکه نقطه تعجب برانگیز داستان در آخر آن گنجانده شده.

                                                                    به نام خدا

من مورچه را روی فرمان دوچرخه ام گذاشتم و با هم رفتیم تا به مشکلات مورچه ها رسیدگی کنیم.مورچه منو بطرف باغ شمالی و گلزار قدیم هلیله هدایت کرد.در اونجا یک درخت کهور وجود دارد که از بقیه درختها فاصله دارد و حالت یک تک درخته.

مورچه گفت حمید زیر اون تک درخت خونه ماست.من گفتم اینجا خیلی جای خوبیه،ما هم دو سال پیش سیزده بدر را اینجا گذراندیم.

بهرحال ما به زیر درخت کهور رسیدیم و من مورچه را روی زمین گذاشتم.مورچه بلافاصله انگشتان دستشو کرد توی دهانش و یه سوت بلند زد،چند لحظه بعد دوتا موش از زیر زمین بیرون آمدند،مورچه به آنها اشاره ای کرد و آنها باز به زیر زمین رفتند.

من با تعجب داشم به مورچه و موشها نگاه میکردم که یهو یک قسمت از زمین کنار رفت و یک تونل زیر زمینی پدیدار شد.

مورچه پرید توی تونل و گفت تو هم پشت سرم بیا.من خیلی ترسیده بودم ولی کنجکاوی ام بر ترسم غلبه کرد و پریدم توی تونل.

تونل خیلی بلند وطولانی بود و من که تا حالا هیچوقت سرسره ای به این بزرگی ندیده بودم ،داشتم از خوشحالی پر در می آوردم که یهو تونل تمام شد و من با کمر خوردم زمین.در حال تکاندن خودم بودم که یه چیزی گرمب خورد توی سرم و افتاد روی زمین.

حدس بزنید اون چی بود!!آره درست حدس زدید اون سبزک بود که از خونه تا اینجا منو تعقیب کرده بود.با عصبانیت بلند شدم و گفتم تو اینجا چی کار میکنی؟باز مثل همیشه سرشو پایین انداخت و قیافه کاملا مظلومانه بخودش گرفت.بهش گفتم حالا که اومدی ولی دیگه هیچوقت منو تعقیب نکن.شروع کرد به بالا .پایین پریدن که یعنی باشه و سریع خودشو انداخت تو بغل من.

من  چون گرم صحبت با سبزک بودم اصلا هواسم به دوربرم و حیواناتی که وایساده بودند و چهار چشمی منو نگاه میکردند نبود.منم به اونها نگاهی کردم وسریع دنبال مورچه راه افتادم.ولی چیزی که تعجب منو چند برابر کرد این بود که اونجا یک زیرزمین یا هر مکان کوچک دیگه ای نبود.اونجا یه شهر بود با خونه های بزرگ و کوچک و کوچه های بزرگ وکوچک،اونها حتی تله کابین هم داشتند اما به صورت سنتی.

وقتی این همه امکانات را دیدم پیش خودم فکر کردم مورچه هیچ مشکلی نداره و به من کلک زده و احتمالا این حیوانات میخوان برای دفع یک بلای بزرگ منو قربانی کنند و یا شایدم چونکه دوست ندارن همدیگه رو بخورند میخوان از من تغذیه کنند.

بعد از این فکرها با عصبانیت به مورچه گفتم تو به من کلک زدی و هیچ مشکلی شما مورچه ها را تحدید نمیکنه.

مورچه چیزی نگفت و من باز صدای بلندتر و عصبانیتر گفتم:آهای مورچه مگه با تو نیستم چرا حرف نمیزنی.

در همین حال صدایی بسیار گرم و لطیف گفت آروم باش آقا حمید.من سرمو به طرف صدا چرخاندم و دیدم که یک بز قهوه ای بزرگ روی یک تپه کوچیک ایستاده و داره منو نگاه میکنه.

مورچه اومد و جلوی بز زانو زد و گفت بفرمایید قربان،این هم حمید صحیح و سالم.بز گفت آفرین دوست خوب من،تو همیشه کارتو درست انجام میدی.حالا برو کمی استراحت کن.

بعد از رفتن مورچه من ماندمو،بزو،سبزک که داشت توی جیبم قل میخورد.من وقتی هیبت وبزرگی بزو دیدم کمی آروم شدم و گفتم ببخشید چرا منو به اینجا آوردید.بز گفت:آقا حمید تو برگزیده شدی که ما را از دست ملکه تاریکی ها نجات بدی.

بهش گفتم بز مهربون شما منو کاملا اشتباه گرفتید چونکه من غیراز نجاری هیچ کار دیگه ای بلد نیستم.بز گفت چشمه تو را به ما نشون داده و چشمه هیچوقت به ما دروغ نمیگه.

گفتم خواهشن تمومش کن که اگه مجتبی خلیل فهمید،میره و توی وبلاگش یه متن گردن گلفت بر علیه من میزنه.بز با تعجب گفت اسم کیو آوردی؟گفتم مجتبی خلیل.

بز دستور داد سریع کتاب آینده را بیاورید.حیوانات سریع دست به کار شدند.دوتا گاو سریع یه میز بزرگ جلوی بز گذاشتند و بلافاصله چهار پرنده بزرگ که نمیدونم چی بودند یه کتاب بزرگ آوردند و گذاشتد روی میز.بز گفت صفحه 13751دو سنجاب که مسئول برگ زدن کتاب بودند صفحه13751را آوردند.بز نگاه کرد و گفت اسم مجتبی خلیل توی کتاب اومده.

من که اصلا باورم نمیشد به مسخره گفتم اسم حاجی یا سید اکبر نیومده.سنجابها به دستور بز چند صفحه از کتابو جابجا کردند.بز گفت چرا اسم اونها هم اومده.من که داشتم شاخ در می آوردم برای اطمینان گفتم:اگه راست میگی بگو اسم حاجی چیه؟بز گفت حاج عبدالرضا.بعد از اون بز شروع کرد بخواندن بقیه اسامی که در کتاب آمده بود که به شرح زیر هستند.


آبجی آرام

آبجی زهرا

علی عمو رحمت

آبجی دریا

برادر مرتضی

مسعود کی!!!مو؟؟؟

آبجی فریده

عمو رحمت

فاطمه خومون

گذران

و آبجی ثنا

من با شنیدن این اسامی که همه از دوستان وبلاگی من بودند شوکه شدم و یه لحظه فکر کردم خوابم پس دو سه تا سیلی آبدار به خودم زدم،ولی نه من خواب نبودم.

                                                

                                                  ادامه دارد...

+نوشته شده در جمعه 22 شهریور‌ماه سال 1392ساعت10:34 ق.ظتوسط hamid | نظرات (14)