X
تبلیغات
زولا

سلام دوستان.من این داستانو که ادامه دو داستان قبله به کمک حاج عبدالرضا انصاری عزیز نوشته ام و از حاجی بخاطر اینکه در این داستان به من کمک کردند تشکر میکنم.
                                               به نام خدا
همان طور که در داستان قبل خواندیم من و دوستانم از سالها قبل برای انجام کارهایی بزرگ در سر زمین حیوانات برگزیده شده بودیم.
بز مهربون به من که تنها نفر از آن اسامی در آن سرزمین بودم(باجنباندن سر و تکان دادن ریش) تاکید بسیار می کرد که هر چه زودتر بقیه دوستانت را به اینجا دعوت کن.ولی من بدون اطمینان کامل از در امان بودن دوستانم نمی توانستم آنها را به اینجا بیاورم.

پس به همین خاطر بهانه های مختلفی برای بز میاوردم تا کمی وقت تلف شود و به همین منظور به همه جای آن سرزمین سرک می کشیدم و ساعتها با حیوانات مختلف صحبت میکردم و با استفاده از ترفندهای انسانی و حیوانی به زیر زبان آنها میرفتم.ولی وقتی صداقت،نظم،تلاش،و امید آنها را دیدم به اینکه ما بتونیم بهشون کمک کنیم منو یه کم به در امان بودن دوستانم مطمئن کرد و به همین خاطر نزد بز مهربون رفتم و گفتم : من آماده ام که دوستانم را به اینجا دعوت کنم و یک نوشته که دوستانم را ار حضور من در اینجا مطلع میکرد به بز دادم و بهش گفتم از این به اندازه آن اسامی رونوشت کنید و به دست دوستان من برسانید.بز گفت از اطمینانت به ما ممنونم.گفتم حالا چطور قراره که دوستان منو به اینجا بیاوری؟

بز به گورخری که آنجا ایستاده بود گفت به شاهین بزرگ بگو تا بیاد.گورخر رفت و بعد از چند لحظه پرنده ای عظیم الجثه آمد( و باصدای پرنده های ماقبل تاریخ) گفت: در خدمتم قربان.بز به شاهین بزرگ گفت نشانی دوستان آقا حمیدو ازش بگیر و با تعدادی از افرادت برو و آنها را به اینجا بیاور.من که خیلی دوست داشتم با شاهینها پرواز کنم،گفتم اگه میخواین تا خودمم بیام.بز گفت (نع!نع(آقا حمید من به اطلاعاتی در مورد دوستانت نیاز دارم تو اینجا پیش ما تو استراحتگاه وی ای پی  بمان.من در حالی که دلم خیلی تو فکر دوستانم بود به ناچار موندم و با دلشوره ای که داشتم با بز به بررسی بعضی از مسائل پرداختیم.
چند روز بعد وقتی که در اقامتگاهم در حال استراحت بودم یهو سر صدای زیادی از بیرون بپا شد.سریع رفتم ببینم چه خبر شده که چشمم به دوستانم که همگی یک عینک پهن ضد باد به چشمشان زده بودند افتاد که بر پشت شاهینها سوار بودند و داشتند برای حیواناتی که بی صبرانه در میدون چشمه انتظار آنها را می کشیدند دست تکان میدادند. من که از آمدن دوستانم خیلی خوشحال بودم ناخوداگاه به سمتشون دویدم و در حلی که قلبم تند تند می زدهمهشون را در آغوش گرفتم.بعد از کلی احوال پرسی و خوش وبش گفتم: دوستان بیاین تا بریم اقامتگاه من.بز گفت آقا حمید ما برای همه دوستان شما اقامتگاه (ویژه) آماده کرده ایم.من گفتم میدونم ولی دوست دارم که چند ساعتی پیش خودم باشند.بز گفت اشکالی نداره فقط زود با دوستانت بیا به میدان چشمه چون که به افتخار حضور دوستان شما یه جشن مفصل تدارک دیده شده.من همه را به اقامتگاه خودم بردم و خودم هم کنار فاطمه خودمون نشستم و چونکه میدونستم ذهن همه پر از سوالات مختلفه شروع کردم به گفتن سیر تا پیاز قضیه،بعه همه با هم رفتیم به میدون چشمه.
چه شب خوبی چه جشن حیوونی خوبی بود.بعداز جشن همه به اقامتگاه خودشون راهنمایی شدند

.صبح روز بعد من همه دوستانم را با هماهنگی بز مهربون به تالار کهکشان که مخصوص فرماندهان بود بردم و منتظر نشستیم تا بز بیاد.وقتی بز اومد همه به احترامش بلند شدیم من اول او را نشناختم چون لباس تشریفاتیش را پوشییده بود و به شاخها و ریشش هم مروارید آویزون کرده بود.بز در کمال آرامش و متانت گفت بفرمایید دوستان خوب من. بعد نشست و گفت بفرما آقا حمید.من برگه ای را که قبلا به کمک خودش آماده کرده بودیم از جیبم بیرون آوردم و سینه ام را صاف کردم و گفتم: دوستان من از اینکه میخواهم در جمع شما صحبت کنم خیلی عذر میخوام ولی من و بز با توجه به شناختی که از شما داشتیم مسئولیتهایی بر عهده شما عزیزان گذاشته ایم که امیدواریم خداوند بزرگ شماها را در انجام این وظیفه بزرگ یاری فرماید.
جناب حاج عبدالرضا با توجه به سابقه ارتشیشان به سمت فرمانده کل ارتش این سرزمین منصوب میشوند ولی ایشان باید توجه داشته که در اینجا جنگ به صورت سنتی و با سلاحهایی چون شمشیر و نیزه و فلاخن و قلعه کوب ...صورت میگیرد و خبری از توپ و تانک وامثال اینها نیست.
جناب عمو رحمت به عنوان مسئول روابط خارجه انتخاب شده اند و ما خیلی دوست داریم به کمک ایشان با حیوانات سرزمینهای دیگر پیمان دوستی ببندیم.
جناب مجتبی به عنوان فرمانده سواره نظام و هم چنین جناب مسعود به عنوان فرمانده پیاده نظام حاجی را در اداره امور دفاعی یاری میکنند.
جناب علی عمو رحمت به دلیل آشنا بودن با قوانین و تبصره ها به عنوان رئیس شورای حل اختلاف برگزیده شده اند.
جناب برادر مرتضی به عنوان مرشد و راهنمای معنوی این سرزمین انتخاب شده اند.
فاطمه و آبجی ثنا بخاطر وارد بودن در امر حساب و کتاب به عنوان مسئولین خزانه داری برگزیده شده اند.
ما سید اکبر را به عنوان منجم الممالک،آبجی آرام را به عنوان معاون اول امور خانوادوآبجی دریا و آبجی فریده را مشترکا به عنوان مشاوران اعظم و صاحب نظران اصلح در این سرزمین انتخاب کرده ایم.
و انتخاب آخر ما که یه کم تعجب برانگیزه، انتخاب آبجی زهرا به عنوان فرمانده  کمان داران میباشد که صد البته بز به این انتخاب کاملا ایمان دارد.
بعد از پایان جلسه آبجی فریده اومد و به من گفت حمید این بز چقدر دوست داشتنیه و با همه بزها فرق داره،من نگاهی بهش کردم و با لبخند از آنجا دور شدم.
روز بعد همه با جدیت به مطالعه شرح کارهایی که مسئول آن شده بودند مشغول بودن.من وبز هم از بالای یه تپه به آنها و شور وشوقی که در سرزمین موج میزد نگاه میکردیم.که یهو بز گفت: حمید! این چیز سبز گرد که همراه خودت آوردی چیه؟گفتم این توپ تنیس منه و اسمش سبزکه.بز گفت ولی خیلی شیطونه ها چونکه بچه حیوونا همه از دستش شاکی هستن.من سرمو پایین انداختم و هیچی نگفتم.در همین حال سنجابی که داشت نفس نفس میزد خودشو به بز رساند و گفت قربان قربان.بز گفت چی شده جانم .سنجاب گفت قربان جاسوسان دربار خبر آوردند که ملکه تاریکی ها ارتششو برای جنگ با ما به حرکت درآورده.
             

                        ادامه دارد...

+نوشته شده در چهارشنبه 24 مهر‌ماه سال 1392ساعت03:34 ب.ظتوسط hamid | نظرات (21)

سلام دوستان.من این داستانو که ادامه داستان قبله با همکاری خواهر خوبمون خانم آرام خلیفه نوشته ام و دوست دارم داستانو تا آخرش بخونیدچونکه نقطه تعجب برانگیز داستان در آخر آن گنجانده شده.

                                                                    به نام خدا

من مورچه را روی فرمان دوچرخه ام گذاشتم و با هم رفتیم تا به مشکلات مورچه ها رسیدگی کنیم.مورچه منو بطرف باغ شمالی و گلزار قدیم هلیله هدایت کرد.در اونجا یک درخت کهور وجود دارد که از بقیه درختها فاصله دارد و حالت یک تک درخته.

مورچه گفت حمید زیر اون تک درخت خونه ماست.من گفتم اینجا خیلی جای خوبیه،ما هم دو سال پیش سیزده بدر را اینجا گذراندیم.

بهرحال ما به زیر درخت کهور رسیدیم و من مورچه را روی زمین گذاشتم.مورچه بلافاصله انگشتان دستشو کرد توی دهانش و یه سوت بلند زد،چند لحظه بعد دوتا موش از زیر زمین بیرون آمدند،مورچه به آنها اشاره ای کرد و آنها باز به زیر زمین رفتند.

من با تعجب داشم به مورچه و موشها نگاه میکردم که یهو یک قسمت از زمین کنار رفت و یک تونل زیر زمینی پدیدار شد.

مورچه پرید توی تونل و گفت تو هم پشت سرم بیا.من خیلی ترسیده بودم ولی کنجکاوی ام بر ترسم غلبه کرد و پریدم توی تونل.

تونل خیلی بلند وطولانی بود و من که تا حالا هیچوقت سرسره ای به این بزرگی ندیده بودم ،داشتم از خوشحالی پر در می آوردم که یهو تونل تمام شد و من با کمر خوردم زمین.در حال تکاندن خودم بودم که یه چیزی گرمب خورد توی سرم و افتاد روی زمین.

حدس بزنید اون چی بود!!آره درست حدس زدید اون سبزک بود که از خونه تا اینجا منو تعقیب کرده بود.با عصبانیت بلند شدم و گفتم تو اینجا چی کار میکنی؟باز مثل همیشه سرشو پایین انداخت و قیافه کاملا مظلومانه بخودش گرفت.بهش گفتم حالا که اومدی ولی دیگه هیچوقت منو تعقیب نکن.شروع کرد به بالا .پایین پریدن که یعنی باشه و سریع خودشو انداخت تو بغل من.

من  چون گرم صحبت با سبزک بودم اصلا هواسم به دوربرم و حیواناتی که وایساده بودند و چهار چشمی منو نگاه میکردند نبود.منم به اونها نگاهی کردم وسریع دنبال مورچه راه افتادم.ولی چیزی که تعجب منو چند برابر کرد این بود که اونجا یک زیرزمین یا هر مکان کوچک دیگه ای نبود.اونجا یه شهر بود با خونه های بزرگ و کوچک و کوچه های بزرگ وکوچک،اونها حتی تله کابین هم داشتند اما به صورت سنتی.

وقتی این همه امکانات را دیدم پیش خودم فکر کردم مورچه هیچ مشکلی نداره و به من کلک زده و احتمالا این حیوانات میخوان برای دفع یک بلای بزرگ منو قربانی کنند و یا شایدم چونکه دوست ندارن همدیگه رو بخورند میخوان از من تغذیه کنند.

بعد از این فکرها با عصبانیت به مورچه گفتم تو به من کلک زدی و هیچ مشکلی شما مورچه ها را تحدید نمیکنه.

مورچه چیزی نگفت و من باز صدای بلندتر و عصبانیتر گفتم:آهای مورچه مگه با تو نیستم چرا حرف نمیزنی.

در همین حال صدایی بسیار گرم و لطیف گفت آروم باش آقا حمید.من سرمو به طرف صدا چرخاندم و دیدم که یک بز قهوه ای بزرگ روی یک تپه کوچیک ایستاده و داره منو نگاه میکنه.

مورچه اومد و جلوی بز زانو زد و گفت بفرمایید قربان،این هم حمید صحیح و سالم.بز گفت آفرین دوست خوب من،تو همیشه کارتو درست انجام میدی.حالا برو کمی استراحت کن.

بعد از رفتن مورچه من ماندمو،بزو،سبزک که داشت توی جیبم قل میخورد.من وقتی هیبت وبزرگی بزو دیدم کمی آروم شدم و گفتم ببخشید چرا منو به اینجا آوردید.بز گفت:آقا حمید تو برگزیده شدی که ما را از دست ملکه تاریکی ها نجات بدی.

بهش گفتم بز مهربون شما منو کاملا اشتباه گرفتید چونکه من غیراز نجاری هیچ کار دیگه ای بلد نیستم.بز گفت چشمه تو را به ما نشون داده و چشمه هیچوقت به ما دروغ نمیگه.

گفتم خواهشن تمومش کن که اگه مجتبی خلیل فهمید،میره و توی وبلاگش یه متن گردن گلفت بر علیه من میزنه.بز با تعجب گفت اسم کیو آوردی؟گفتم مجتبی خلیل.

بز دستور داد سریع کتاب آینده را بیاورید.حیوانات سریع دست به کار شدند.دوتا گاو سریع یه میز بزرگ جلوی بز گذاشتند و بلافاصله چهار پرنده بزرگ که نمیدونم چی بودند یه کتاب بزرگ آوردند و گذاشتد روی میز.بز گفت صفحه 13751دو سنجاب که مسئول برگ زدن کتاب بودند صفحه13751را آوردند.بز نگاه کرد و گفت اسم مجتبی خلیل توی کتاب اومده.

من که اصلا باورم نمیشد به مسخره گفتم اسم حاجی یا سید اکبر نیومده.سنجابها به دستور بز چند صفحه از کتابو جابجا کردند.بز گفت چرا اسم اونها هم اومده.من که داشتم شاخ در می آوردم برای اطمینان گفتم:اگه راست میگی بگو اسم حاجی چیه؟بز گفت حاج عبدالرضا.بعد از اون بز شروع کرد بخواندن بقیه اسامی که در کتاب آمده بود که به شرح زیر هستند.


آبجی آرام

آبجی زهرا

علی عمو رحمت

آبجی دریا

برادر مرتضی

مسعود کی!!!مو؟؟؟

آبجی فریده

عمو رحمت

فاطمه خومون

گذران

و آبجی ثنا

من با شنیدن این اسامی که همه از دوستان وبلاگی من بودند شوکه شدم و یه لحظه فکر کردم خوابم پس دو سه تا سیلی آبدار به خودم زدم،ولی نه من خواب نبودم.

                                                

                                                  ادامه دارد...

+نوشته شده در جمعه 22 شهریور‌ماه سال 1392ساعت10:34 ق.ظتوسط hamid | نظرات (14)

سلام

عیدتون مبارک.نماز روزه هاتون قبول

من خیلی دوست داشتم سومین متنم رو باز درمورد اشیاء یا حیواناتی بنویسم که باهاشون ارتباط دارم

ولی وحید،فاطمه و چند تا از دوستان پیشنهاد کردند که یه کم از این حال و هوا بیام بیرون تا متنات تکراری نشن.

حرفشون هم درست بود

پس به همین دلیل بود که ریبار (دوچرخه م ) رو برداشتم و به دنبال موضوع جدید توی کوچه های محله که بوی عید همه جاش پیچیده بود،به رکاب زدن پرداختم.

در حال نگاه کردن به اطرافم بودم که یهو صدایی شنیدم که با حالت اعصبانی

می گفت:وایسا .وایسا

ترمز کشیدم و وایستادم و به دور و برم نگاه کردم ولی کسی رو ندیدم

یهو باز همان صدا گفت:من این زیرم.

باتعجب به پایین نگاه کردم ولی باز چیزی ندیدم

گفتم:کجایی و چیستی؟

گفت:من یه مورچه م و بین آج های لاستیک دوچرخه ات گیر کردم.

بین آج ها رو نگاه کردم دیدم یه مورچه بین اون ها گیر کرده

بهش گفتم: چیکارم داری؟

گفت:حالا منو از این بین بیار بیرون تا بهت بگم که چیکارت دارم

از بین آج ها آوردمش بیرونو روی فرمان دوچرخه م گذاشتمش

و گفتم:بفرما چیکارم داری؟

گفت:حمید ما مورچه ها در خطریم و تو باید به ما کمک کنی.

بهش گفتم:مورچه جان من نمیتونم کمکمت کنم و الان هم باید برم و یه داستان درست حسابی برای وبم پیدا کنم

مورچه با اعصبانیت گفت:چطورمیتونی برا گنجشک ها لونه بسازی ولی حالا که نوبت ما رسیده نمیتونی؟

با تعجب بهش نگاه کردم

و گفتم:کی به شما گفته که من برا گنجشکا لونه ساختم؟

گفت:اینو که همه ی حیوانات محل میدونن

تعجبم خیلی بیشتر شد

اما چیز دیگه ای نگفتم.

به همراه مورچه به طرف خونه مورچه ها ب راه افتادیم.

در حال رفتن بودیم که مورچه بهم گفت:

اگه میخوای داستان بنویسی ،داستان مشکلات ما مورچه ها رو بنویس.


+نوشته شده در جمعه 18 مرداد‌ماه سال 1392ساعت09:35 ب.ظتوسط hamid | نظرات (16)

دیشب تا ساعت سه و سی مسجد امام حسین بودم و با بقیه بچه ها که تعداد کمی هم نبودند مشغول کار بنایی شدیم و تا حد زیادی کار رو پیش بردیم.

بعد از کار در حالی که خیلی خسته بودم و خوابم می اومد ،اومدم  خونه و دست و پام رو شستم و همراه بقیه سفره رو چیدیم و سحری خوردیم.

بعد از سحری و نماز شلالش کردم واسه خواب.

ولی گلاب به روتون مگه این دستشویی لا مسب میذاره که ادم یه خواب درست و حسابی بره.

ساعت یازده بود که بلند شدم و رفتم طرف کارگاهم .

ساکت بود .

چند روزی بود که هیچ ابزاری به کار گرفته نشده بود

دلم واسه همشون تنگ شده بود .

رفتم طرف کمد ابزارها ، به محض باز کردن در کمدسر و صدای زیادی بلند شد.

با سرعت در رو بستم و گفتم:اگه قراره حرف بزنید یکی یکی و اگه قراره کسی حرف بزنه اره فارسی بر(اره ای که چوب رو به زاویه ای برش می ده و در ساخت قاب از اون استفاده میشه)باید حرف بزنه که از همتون بزرگتره.

تا این حرف رو زدم اره قطع کن (اره ای بزرگ و سنگین برای قطع کردن تیکه های بزرگ MDFکه توی کارگاه نصبه و از همه ی ابزارهای کارگاه بزرگتره.

گفت:دست شما درد نکنه آقا حمید پس ما اینجا کشکیم دیگه؟

بهش نگاه کردم و گفتم:قطع کن عزیز .منظور من به ابزارهای بزرگ درون کمده وگرنه شما بزرگ و سرور مائید.

اره قطع کن کمی خوشحال شد و گفت:باشه اشکال نداره .حالا اون در کمد رو باز کن تا ببینیم فارسی بر چه چیزی واسه گفتن داره.

در کمد رو باز کردم و به ابزارهاسیری نگاه کردم و گفتم:بفرما فارسی بر.

فارسی بر گفت:حمید خان ما از شما گله داریم و نارحتیم.

تعجب کردم و گفتم:مگه من با شما چی کار کردم؟

فارسی بر گفت:خب دیگه مشکل همین جاست که تو با ما توی این چند روز هیچ کاری نکردی و مارو توی کمد حبس کردی.

بقیه ابزارها هم شروع کردن به گلایه کردن که اظهار نظرشون جالب بود .

مثلا:

دریل شارژی گفت:حمید دلم میخواد یه پیچ هفت سانتی رو یه نفس ببندم.

میخ کوب هم گفت:دوست دارم توی یک ثانیه صدتا میخ شلیک کنم.

بقیشون هم همین حرفا رو می زدند.

بعد از تمام شدن حرفاشون گفتم:اجازه میدین منم توضیح بدم؟

گفتند :بفرما.

گفتم:ابزارهای خوب من،مگه شما اطلاع ندارید ماه رمضون شروع شده و من نمی تونم توی این گرما کار کنم؟

منگنه کوب گفت:ما به این حرفا کاری نداریم.ما فقط دوست داریم کار کنیم.

بقیه هم با سرو صدا حرف اون رو تائید میکردند.

گفتم:باشه.باشه . شما درست میگید. خودمن هم از این وضع کاری خسته شدم .حالا یه خبر خوش .

همه گفتند:چیه؟

گفتم:یه کمد دیواری بزرگ و یه دکور آرایشگاه رو گرفتم که باید توی همین ماه تمومش کنیم.

ولی مجبوریم به جای روز و توی گرما ،شب و توی هوای یکم بهتر از روز کار کنیم.

همه ی ابزارها شروع کردن به دست و سوت (فیکه)زدن.

بعد از تموم شدن خوشحالیشون گفتم:ببخشید شما سبزک رو ندیدید؟

هنوز حرفم تموم نشده بود که سر و صدای همه بلند شد و یه چیزی با سرعت به طرف من پرت شد.من که فهمیدم ای سبزک فضول و بازیگوش باز اذیت ابزارها کرده تند و سریع در کمد رو بستم و همراه سبزک از محیط کارگاه دور شدیم.

+نوشته شده در جمعه 28 تیر‌ماه سال 1392ساعت07:16 ب.ظتوسط hamid | نظرات (14)

روبروی در حال نشسته بودم و با آرامش داشتم بارانی را که توی این روزهای بهاری می بارید نگاه می کردم که یه چیزی (گُرُمب)خورد توی کمرم.از عصبانیت لبهایم را گاز گرفتم و گفتم سبزک مثل اینکه تو نمی خوای از این فضولی هات دست برداری؟قِل خورد و خودشو روبروی من رسوند،دهنشو محکم بسته بود که خنده نکنه .من وقتی این صحنه رو دیدم  زدم زیر خنده اون هم وقتی منو اینطور دید با صدای بلند شروع کرد به خندیدن.

به سبزک گفتم:هیچ توپ تنیسی به اندازه تو فضول و بازیگوش نیست. باز هم خندید داشتیم می خندیدیم که یه گنجشک خیس از بالا اومد و توی طارمه کنار مانشست.

سبزک نگاهی به من کرد و رفت طرف گنجشک که اذیتش کنه،گفتم:نه سبزک الان وقتش نیست.

گنجیشکه با صدای نازک و زیبای خودش گفت:ممنون آقا حمید.

از اینکه اسمم رو می دونست تعجب کردم و گفتم:تو اسم منو از کجا می دونی ؟

گفت:لونه ی من همین دور و براست و من هر روزصبح تو رو می بینم که با دوچرخه ات می ری سرکار.

بهش گفتم:از آشنایی باتو خوشحالم ،از سبزک دلخور نباش اون فقط دوست داره که ورجه و ورجه کنه،گنجیشکه گفت:اشکالی نداره ،من بازیهای سبزک رو دوست دارم.

بعد گنجیشکه ازم پرسید:چی کار می کنی؟

گفتم:نجاری

گفت:نجاری یعنی چی؟

گفتم:کار با چوب

اسم چوب رو که آوردم، چشای ریزش برق زدو گفت:یه زحمتی برا من میکشی؟

گفتم:بفرما ما در خدمتیم

گفت:یه لونه ی  چوبی کوچیک برام بساز تا از باد و بارون در امان باشم.

گفتم:باشه

چند روز بعد لونه ی چوبی را که ساخته بودم آوردم و گذاشتم توی طارمه تا گنجیشکه بیاد و بهم بگه که کجا براش نصب کنم .

روز بعد که توی طارمه منتظر گنجیشکه نشسته بودم دو تا گنجیشک اومدن کنارم،یکیش گنجیشک خیس روز بارانی بود،دیگری رو نمی شناختم .

گنجیشکه سلام کرد و گفت:آقا حمید دست درد نکنه .

گفتم:قابل شما رو نداره

ازش پرسیدم :این کیه؟

گفت:جفتمه تازه همدیگه رو پیدا کردیم .

سبزک وقتی این حرف رو شنید شروع کرد به بالا و پایین پریدن.

گفتم:خیلی خوشحالم امیدوارم خوشبخت شین.

بعداز نصب لونه ،گنجیشکه یه حرفی زد که خیلی خنده ام گرفت.

اون به من گفت:ایشالاه بعد از این که یارانه ها رو ریختند میام و پول لونه رو باهات حساب می کنم .

من که خنده ام گرفته بود گفتم:این هدیه ازدواجتونه.

+نوشته شده در دوشنبه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1392ساعت07:36 ب.ظتوسط hamid | نظرات (14)